به گزارش روابطعمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی به نقل از فرهیختگان، دفتر داستان حوزه هنری لحظههایی که گاهی در خبرهای ناگوار جنگ گم میشوند را اینگونه روایت کرده است:
باور نمیکردم چیزی که میدیدم را. انگار آسفالت را پشت و رو کرده باشند و هرچیزی که آن زیر بوده حالا به اطراف پرت شده است. تکههای دست و پا و گوشت و خون همه جا بود و هرکس به ناکجایی میدوید و بر میگشت.
گوشهایم کیپ شده بود. چند دقیقه پیش همین که صدای انفجار آمد، دست بلند کردم برای یک موتوری که داشت تخته گاز میرفت. از اینها که با موتور به محل خدمتشان میروند و در راه مسافر هم میزنند که پول بنزینشان در بیاید و حالا لابد دیرش شده بود. با خنده گفتم، مستقیم؟ نگاهی به دوربین دور گردنم انداخت و گفت فقط سریع بپر بالا. در راه فهمیدم شش ماه خدمت است و او هم فهمید که میروم برای گزارش از محل وقوع انفجار که دیگر رسیده بودیم به خیابان نیلوفر. دوباره صدای چند انفجار پشت سر هم آمد. نفهمیدم اصلا کی از موتور پیاده شدم و سرباز کجا رفت بدون پول بنزینش.
چشم تا کار میکرد خاک بود و خرده شیشه و گرد و غبار. یک سری که زخمی شده بودند را روی زمین دراز به دراز خواباندند. خیابان نیلوفر با همان ترافیک همیشگیاش همیشه پاتوق فست فود بازهای تهران بود و این ساعت از پر ترافیکترین ساعتهایش بود.
سعی کردم زود خودم را جمع و جور کنم. خیلی سریع دوربینم را روی گردنم جاگیر کردم که یکهو زمین زیر پایم به شدت لرزید. برای چند ثانیه بدنم قفل کرد و بعد صدای گرومپ آوار شدن ساختمانی به فاصله چند ده متریام آمد. به سرفه افتادم از این همه خاک.چشمهایم را بستم و روی زمین دراز کشیدم...
خیابان شکم اورده بود و پهنتر شده بود نسبت به قبل. وسط بوق ممتد ماشینهای مچاله شده یکی داد زد، کلانتری را زدند و من ذهنم رفت به همه قابهایی که از سرباز وظیفهها و کادریها و پلیسهایی که در سرم داشتم. یک آن تصویر سرباز وظیفه جلوی چشمم آمد که تندتر قدم برداشتم. خانههای اطراف هم از این فاجعه بینصیب نمانده و حالا ترکخورده و نیمه تخریب بودند. تکههای ساندویچ نیمهخورده، لیوانهای پلاستیکی واژگون شده و باقیمانده خوراکیهایی که انگار همین چند لحظه پیش در حال مصرف بودند هم خیابان را پر کرده بودند. اولین قاب را اینجا بستم. منظرهای دلخراش از زندگی عادی که به یک باره به هم ریخته بود. نگاه مردمی که مثل سایههایی مات در شوک انفجار مانده بودند هم قاب بعدی ام بود.
کمی آنطرفتر، یک ماشین گشتی پلیس، با لاستیکهای پنچر و بدنهای که دِفرمه بود، پارک شده بود. در قسمت راننده نیمهباز بود. مردی با لباس نظامی، خسته و غبارآلود، روی صندلی راننده نشسته بود و نگاهش به جایی در دوردست، میانِ آوار، خیره مانده بود به محل خدمتش. همین که خواستم قاب ببندم دیدم ابعاد بدنش با هم نمیخواند. جلوتر رفتم دیدم کمر بند روی شکمش قفل شده و کمر به پایینش نیست. یاد تکه گوشتهایی افتادم که جابجا در خیابان و دیوارهایش پخش بود. چیزی در درونم جوشید و بالا آمد. این قاب مگر از سرم پاک میشد...
هنوز سر نچرخانده بودم که دیدم در صندلی عقب ماشین گشتی، کسی نشسته است. یک لحظه نگاهمان به هم گره خورد. پیش رفتم و دیدم دستبند به دستش دارد. او هم شوکه بود. انگار هنوز داشت به واقعیت اطرافش عادت میکرد و شاید فرصتی که باید قدرش را بیشتر بداند. نگاهش قفل بود روی کلانتری خالی که تلی از خاک بود. نمیدانم چه شد که یکهو از ماشین پیاده شد. با خودم گفتم میخواهد جیم بزند و جانش را نجات دهد، اما قدم برداشت به سمت آوار بتنهایی که روی هم کپه شده بود. خیلی سریع با همان دستبند خم شد و دستهایش را به سمت تکه بتن بزرگی که روی کپهای از آجر و سیمان بود دراز کرد. دست بند فلزیاش در نور کم شب برق میزد. زوم کردم روی دستبندش و طوری که صورتش معلوم نباشد قاب بستم. بعد زوم کردم ببینم عکسم چطور شده که یک آن بدنم یخ زد. در عکس، زندانی داشت از زیر آن همه کپه خاک و بتن چیزی را بیرون میکشید که به چشمم خیلی آشنا میآمد. سر کشیدم با چشم های خودم ببینم تا باور کنم. درست میدیدم. چرخهای یک موتور بود که داشت بیرون میکشید و همین که خواستم پیش بروم یکی دو نفر دیگر آمدند به کمکش. قاب زندهای میشد اگر سرِپا میماندم. نمی خواستم باور کنم سربازی روی موتورش آب رفته و لباسش زین موتورش شده را. اینکه یک تکه گوشت شده و لای چرخ موتور خودش گیر کرده. نمیدانستم باید این قاب را انقدر خلاصه بیاورم که یک تکه گوشت لای چرخ، پول بنزینش را هم نگرفت تا از پستش جا نماند...
نظر شما